دوران کودکی من در منطقه ای ویژه و اسرار آمیز گذشت اسم عجیب - انسان های فرهیخته وگاه عجیب ومرموزو مکان های موهوم وحتی زیبا.فراوان بود این اسرار و اوهام.(چناری با قطر تقریبا ۱۰ متر .ماربزرگ چند صد کیلویی-چاه معروف به چاه بیژن ومنیژه-زندان و چاه زیر استاق(در باور قدما این گونه بود که چاه زیر استاق با نقبی به چل چالیان مجن ارتباط دارد)-چنار سوخته که مردم تا همین سالیان پیش به آن دخیل می بستندو...- ) انسان زمانی که کودک است دنیا را و همچنین محیط اطراف و اشیاء رااز چشم خودش بسیار بزرگ می بیند ولی زمانی که بزرگ شد دیگر این عظمت رو به افول می نهد وهمه چیز راکوچک می بیند. دوران کودکی من در محله ای به نام باغ زندان سپری شد.به یاد دارم که هر زمان که شیطنت من وخواهر و برادر بزرگم از حد می گذشت مادرم می گفت الان کیسه به سر راصدا می کنم و هیچ وقت هم خبری از کیسه به سر نمی شد یک روز که دیگر مادر به تنگ آمده بود گفت :بیایید برویم خانه ی سید محمد کارتان دارم. ما هم مشتاق و پر از هیجان دویدیم وبه کوچه ی دوم که خانه ی مادر بزرگم هم آنجا بود دویدیم .آخر خانه ی اسرار آمیز سید محمد در همان کوچه بود .ته کوچه دور از چشم دری باز میشد که خانه ای عجیب وغریب را نگهبانی میکرد .سمت راست یک دستشویی بدون سقف نا تمام با چاهی که روی آن باز بود وجود داشت .سمت چپ یک آرام(آغل)برای گوسفندان و کنار آن یک اتاقک با سقفی نیمه کاره بود که همیشه درش بسته بود وهر از گاهی وقتی وارد حیاط می شدیم سید محمد از آن بیرون می آمد و انگار کسی غیر از او اجازه نداشت داخل آن اتاق برود.روبروی در ورودی چند اتاق تاریک بود که فکر می کنم هیچ گاه داخل آن اتاقک ها را ندیدم.بین این اتاقک ها واتاق مخصوص سید محمد یک راهرو با دیوار کوتاهی وجود داشت که در چوبی غرانی آن را زینت داده بود نمی دانم راهرو به حیاطی می رفت یا به اتاقی یا... نمی دانم مرموز تر از این حرف ها بود.خلاصه روز ملاقات با کیسه به سر فرا رسیده بود.وقتی داخل حیاط خانه ی سید محمد شدیم صدایی از سمت راست از آن دستشویی نیمه کاره توجه هر سه ی ما را به خودش جلب کرد .صدا می گفت:ه.......ا من آمدم الان میام میخورمتون.ما که چیزی نمی دیم باور نمی کردیم که کیسه به سر واقعا وجود داشته باشد. آرام و بدون حرکت به سمت صدا نگاه می کردیم که ناگاه موجودی کیسه به سر دستانش که مثل دست آدمی زاد بود را به دو طرف چاه گذاشت و بالاآمد دو چشم بزرگ وسیاه و اندامی چهار گوش داشت .دست وپاهایش مثل دست وپای آدمی زاد وصدا نیز آشنا بود ولی در ذهن کنجکاو ما کودکان او غولی بی شاخ و دم بود هر سه ی ما دویدیم زیر چادر مادرپنهان شدیم. مادری که از تمام دنیا برایمان عزیز تر بود ولی باورمان نمی شد که او ما را به مخفیگاه کیسه به سر برده باشد.خلاصه مادر جانمان را نجات داد آخر ما نمی دانستیم که با شیطنت های گاه و بیگاه مان چه آتشی به جان مادر نازنینمان می انداختیم. خلاصه روزگاری بچه ترسان ما کیسه به سر خانه ی سید محمد بود.نمی دانستم چرا قروت از کیسه به سر نمی ترسد قروت همان خدیجه دخترسید محمد بود که از کشک بسیار خوشش می آمد. خانه ی آن ها کسی قروت نمی خورد فقط خدیجه بود که هر گاه با مریم گلی(خواهر کوچکم ) به خانه ی ما می آمد از مادرم می خواست که برایش قروت درست کند. حالا این که چرا قروت از کیسه به سر نمی ترسید حکمتی داشت که بعد ها حکیمه نائله برایم فاش ساخت.چندی گذشت وپا که به دوران نوجوانی گذاشتم حکیمه گفت:همسر سید محمد دیگر به چاه نمی رود تا کودکان را بترساند آن موقع بود که فهمیدم کیسه به سر همان مادر قروت است ولی هیچ گاه ندانستم چرا دیگر کیسه اش را کنار گذاشته انگار کم کم خاطرات از ذهن آزرده ودرد کشیده ی کیسه به سر کوچ می کردند و او را با یک دنیای خالی از خاطره واشتیاق تنها می گذاشتند.بعد از سی و خورده ای سال که از آن ماجرا می گذرد حال دانستم که که کیسه به سر دچار نسیان شده وبه قول اهالی درد آلزایمر گرفته و از خانه رفته است.چند ماهی است که دیگر کیسه به سر دوران کودکی من نا پدید شده و کسی از او خبری ندارد آیا من هم آلزایمر گرفته ام ؟چون چهره ی او را به خاطر نمی آورم. هر کجا هست سلامت باشد.جسمش؟یا روحش........................................................................................................
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 14:34  توسط مرضیه عامریان |
برچسب:
نویسنده: دانیال نیکفر